تبلیغات
زندگی شیرین است - ازدواج






















زندگی شیرین است

موضوع انشا: ازدواج را توصیف كنید

ارژنگ حاتمی

پیش بابایی می روم و از او می پرسم: ازدواج چیست؟، بابایی هم گوشم را محكم می پیچاند و می گوید: این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی كنی، ورپریده! متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سوالم نمی شوم، بابایی می پرسد: خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟!، در حالی كه در چشمهایم اشك جمع شده است می گویم: بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بكشید؟!، بابایی با چشمانی غضب آلوده می گوید: نخیر! از اونجایی كه من سلطان خانه هستم و توی یكی از داستان ها شنیدم سلطان جنگل هم همین كار رو می كرد و ابتدا می كشید و سپس تحقیقات می كرد، در نتیجه من همین روال را ادامه خواهم ... بابایی همانطور كه داشت حرف می زد یك دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هم مامانی با ملاقه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرین های مستمرش در روزهای آمادگی اش به سر می بره و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب شده، ملاقه با آنچنان سرعتی به سر بابایی اصابت كرد كه با چشم مسلح هم دیده نمی شد.
مامانی گفت: در مورد چی صحبت می كردین كه باز بابات جو گیر شده بود و می گفت سلطان خونه است؟!، و من جواب دادم: در مورد ازدواج، مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و ماهیتابه رو برداشت و به سمت بابایی كه كم كم داشت بهوش می یومد قدم برداشت، مامانی همونطور كه به سمت بابایی می یومد گفت: حالا می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می كنی كه یه دونه مامان كافی نیست؟! می دونم چكارت كنم! مامانی این جمله رو گفت و محكم با ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد.
بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان ازم خواست كل جریان رو براش توضیح بدم، منهم گفتم كه موضوع انشا این هفته مون اینه كه ازدواج را توصیف كنید.بابایی كه تازه بهوش اومده بود گفت: خب خانم! اول تحقیق كن، بعد مجازات كن! كله ام داغون شد!و مامانی هم گفت: منم مثل خودت و اون آقا شیره عمل می كنم، عیبی داره؟!بابایی به ماهیتابه كه هنوز توی دستای مامانی بود نگاهی كرد و گفت: نه! حق با شماست!مامانی گفت: �توی انشات بنویس همه ی مردها سر و ته یه كرباس هستند!
بابابزرگ كه گوشه ی اتاق نشسته بود و داشت با كانالهای ماهواره ور می رفت و هی شبكه عوض می كرد متوجه صحبت های ما شد و گفت: نوه ی گلم! بیا پیش خودم برات انشا بگم!مامانی هم گفت: آره برو پیش بابابزرگت، با هشت ازدواج موفق و دوازده ازدواج ناموفقی كه داشته می تونه توضیحات خوبی برات در مورد ازدواج بگه!
پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می گوید: ازواج خیلی چیز خوبی است، و انسان باید ازدواج كند ... راستی خانم معلمتون ازدواج كرده؟ چند سالشه؟ خوشـ ... بابابزرگ حرفهایش تمام نشده بود كه این بار ملاقه ای از طرف مامان بزرگ به سمت بابابزرگ پرتاب شد، البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش مثل مامانی خوب نیست ملاقه به سر من اصابت كرد.
به حالت قهر دفترم رو جمع می كنم و پیش خواهر می روم، نمی دانم چرا با گفتن موضوع انشا در چشمانم خواهرم اشك جمع می شود، و وقتی دلیل اشك های خواهر رو می پرسم می گوید: كمی خس و خاشاك رفت توی چشمم! البته من هر چی دور و برم رو نگاه می كنم نشانی از گرد و خاك نمی بینم، به خواهر می گویم: تو در مورد ازدواج چی می دونی؟ و خواهرم باز اشك می ریزد.
ما از این انشا نتیجه می گیریم بحث در مورد ازدواج خیلی خطرناك است زیرا امكان دارد ملاقه یا ماهیتابه به سرمان اصابت كند، این بود انشای من، با تشكر از اهالی خانه كه در نوشتن این انشا به من كمك كردند!
 


نوشته شده در شنبه 27 تیر 1388 ساعت 10:27 ق.ظ توسط لیلی دنیا دار نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت